پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٨ - جهانىشدن، و خروج از تاريخ - راهدار احمد

جهانى‌شدن، و خروج از تاريخ
راهدار احمد

(قسمت‌سوم)

ب. رويكرد راديكاليستى

صاحبان اين رويكرد - چه آنان كه در باب فلسفه تاريخ قايل به تكامل خطى تاريخ هستند و چه آنان كه در اين باب قايل به تكامل ادوارى تاريخ مى‌باشند - اين پديده را كه از آن به «جهانى‌شدن‌» تعبير مى‌شود، جهانى‌سازى مى‌دانند تا جهانى‌شدن. (٢) صاحبان اين ديدگاه معتقدند:
آنچه اينك در حال وقوع است، يك فرايند گريزناپذير محتوم نيست و اغلب كسانى كه جهانى شدن را سرنوشت‌حتمى جامعه مى‌دانند، بيش از آنكه گزارشگر واقعيت‌باشند، به طور ناخودآگاه به وجودآورنده آن هستند. يكى از شيوه‌هاى رايج در نظام سرمايه‌دارى براى به زانو درآوردن ملت‌هاى جهان سوم و تسليم كردن آنها، استفاده از تبليغات خلاف واقع براى تحقق بخشيدن به چيزى است كه مطلوب آنهاست. به اين صورت كه با القاى دايمى يك مطلب و مفروض و مسلم گرفتن آن در تبليغات خود، كم‌كم روح مقاومت را در طرف مقابل از بين مى‌برند و در او ايجاد ترديد و سپس تسليم مى‌كنند. هنگامى كه مطلبى به صد زبان و بيان عرضه شد، اگر هم درست نباشد و پشتوانه استدلالى قوى‌اى نداشته باشد، مقاومت را در طرف مقابل مى‌شكند و او را تسليم مى‌سازد. اين شكلى از مغالطه تكرار مدعا به جاى دليل است كه بسيار هم كارساز است. در بحث جهانى شدن اگر نظريه‌پردازان و نويسندگانى نباشند كه به طور مرتب اين مسئله را القاء كنند و فرايند جهانى شدن را در حال پيشرفت‌سريع و با پيروزى حتمى نشان دهند، ملت‌ها و دولت‌ها به زودى تسليم آن نخواهند شد و تماميت‌حاكميت ملى خود را فروگذار نخواهند كرد. اگر مسئله جهانى شدن به باور ملتى نرسد، به طور طبيعى به آن تن در نمى‌دهند. بنابراين براى تسليم‌سازى به ايجاد باور نياز است و براى باورسازى نيز تبليغ و تكرار لازم است. (٣)
اينان معتقدند از آنجا كه جهانى شدن در نهايت منجر به حاكميت تمدن غرب بر ساير تمدن‌ها مى‌شود، به كلى بايد طرد و با تحقق آن مبارزه شود، زيرا اگر هم در سايه جهانى شدن خيرى باشد، همه‌اش براى شركت‌هاى بزرگ تجارى، سرمايه‌گذاران، دولت‌هاى نيرومند، صاحبان اطلاعات خواهد بود.
اين رويكرد، جهانى شدن را مرحله تازه‌اى از روابط امپرياليسم به حساب مى‌آورد. به همين علت روژه گارودى كه خود در اين گروه قرار مى‌گيرد، از جهانى شدن با عنوان جهانى‌سازى ياد مى‌كند و آن را نظامى مى‌داند كه قدرتمندان را با ادعاى روابط آزاد و آزادى بازار قادر مى‌سازد تا اصنافى از ديكتاتورى‌هاى ضدانسانى را بر مستضعفان تحميل نمايند. (٤)
گروه‌هاى فكرى مختلف و طيف‌هاى بسيار گسترده‌اى از اين رويكرد، هوادارى مى‌كنند كه بعضا شامل جرياناتى مى‌شود كه در ساير مسايل به شدت با يكديگر در تعارض هستند; ولى در خصوص پديده جهانى شدن، ديدگاه واحدى دارند. اين ديدگاه در يك چشم‌انداز كلان، جهانى شدن را پروژه از پيش‌تعيين‌شده ايالات متحده آمريكا و آن را مترادف آمريكايى شدن مى‌داند. از منظر اين ديدگاه، امپرياليسم آخرين مرحله سرمايه‌دارى و جهانى شدن آخرين مرحله امپرياليسم است. بر اساس اين رويكرد، جهانى شدن، پوششى ليبراليستى براى مفاهيمى چون امپرياليسم، استعمار، استعمار نو و... است. برخى از طرفداران اين رويكرد، ماركسيست‌هاى كلاسيك، راديكاليست‌هاى مذهبى، طرفداران نظريه وابستگى فرانك و طرفداران نظريه جهانى والرشتاين مى‌باشند. (٥) عادل عبدالحميد على نيز معتقد است:
جهانى شدن از پيامدهاى سر برآوردن دولت‌هاى نيرومند ملى و عالى‌ترين مرحله روابط سلطه‌گرى - سلطه‌پذيرى امپرياليستى است. جهانى شدن اوج پيروى سرمايه‌دارى جهانى در عالم است و از بطن دولت ملى كه همچنان به توليد خود در درون و بيرون مرزهايش يكسان ادامه مى‌دهد، زاده شده است. (٦)
البته برخى مثل كاستلز ضمن اعتراف به اينكه جامعه شبكه‌اى (جامعه جهانى عصر جهانى شدن) در ساختار و كاركردهاى غالب خود حول شبكه‌ها و جريان‌هايى شكل گرفته كه نمود ظاهر آن كاپيتاليستى است، معتقدند كه اين نوع سرمايه‌دارى جديد به كلى با آنچه در عصر تمدن صنعتى ظهور يافته بود، تفاوت دارد. سرمايه‌دارى جديد متكى به نوعى ديناميسم درونى است كه مرزى و حدى را برنمى‌تابد; از انعطاف زياد برخوردار است; فزون‌طلب، گسترش‌پذير و بسط يابنده و در عين حال متكى به منطق شبكه است. (٧)
در هر حال، از منظر اين ديدگاه راديكال، جهانى شدن از پيامدهاى سربرآوردن دولت‌هاى نيرومند ملى و عالى‌ترين مرحله روابط سلطه‌گرى و سلطه‌پذيرى امپرياليستى است. جهانى شدن اوج پيروزى سرمايه‌دارى جهانى در عالم است و از بطن دولت ملى كه همچنان به توليد خود در درون و بيرون مرزهايش يكسان ادامه مى‌دهد، زاده شده است. (٨)

ج. رويكرد طرفداران تئورى نظام جهانى

تئورى نظام جهانى، ريشه در تفكر ماركسيستى دارد و بر اين باور است كه سياست جهان را وقتى مى‌توان درست فهميد كه آن را در متن ساختار سرمايه‌دارى جهانى بررسيم. از نظر طرفداران اين نظريه، جنبه‌هايى از جهانى شدن كه روى آن تبليغ مى‌شود، چيز تازه‌اى نيست، بلكه فقط جلوه‌هايى جديد از تمايلاتى است كه قرن‌ها در نظام جهانى وجود داشته است. در مقايسه با مكاتب رئاليسم و كثرت‌گرايى، نظريه نظام جهانى، يك ديدگاه نسبتا ناآشنا از روابط بين‌الملل ارايه مى‌كند. به همين دليل است كه حوادث آشنا در سياست جهان مانند جنگ‌ها، پيمان‌ها، عمليات كمك‌هاى بين‌المللى و مانند آنها، همه در ساختارى رخ مى‌دهد كه اين حوادث را شكل داده، تعيين و تبيين مى‌كند. اين ساختار چيزى است كه به نظام جهانى شهرت دارد و بر اساس منطق سرمايه‌دارى جهانى به وجود آمده است. از اين‌رو هر نوع تلاش براى فهم سياست جهانى بايد مبتنى بر فهم جامع‌تر از فرايندهايى باشد كه در درون نظام جهانى عمل مى‌كند. اين نظريه هرگز در صدد انكار تحولات برآمده از جهانى شدن، نمى‌باشد و حتى اهميت آنها را هم انكار نمى‌كند; اما نو و تازه بودن اين تحولات را قبول ندارد. به گفته چيس‌دان اين تحولات ادامه روندهايى است كه مدت‌هاى مديد با توسعه سرمايه دارى همراه بوده است.
از ديدگاه نظريه‌پردازان تئورى نظام جهانى، جهانى شدن مقوله‌اى ساختگى است و اصلا پديده جديدى نيست، بلكه آخرين مرحله در توسعه سرمايه‌دارى بين‌المللى است. به نظر آنان، جهانى شدن نه مبين يك تغيير جهت كيفى در سياست جهانى است و نه تئورى‌ها و مفاهيم موجود را بى‌اعتبار مى‌سازد. فراتر از همه، جهانى شدن فرايندى است كه از غرب هدايت مى‌شود. از منظر نظام جهانى، جهانى شدن به جاى اينكه نظام مختلف سياره زمين را به يكديگر شبيه كند، تقسيم‌بندى فعلى بين مركز، شبه پيرامون و پيرامون را بيش از پيش عميق مى‌كند. (٩)
برخى از صاحب‌نظرانى كه در ذيل اين گروه قرار نمى‌گيرند نيز در محتواى نقد خود تا حد زيادى به اين ديدگاه نزديك مى‌شوند. به عنوان مثال، دكتر نقى‌زاده در مورد ساختگى بودن جهانى شدن مى‌نويسد:
جهانى شدنى كه امروزه با استناد به كاربرد تعبير دهكده جهانى براى كره زمين مطرح مى‌شود، با اشكالاتى چند مواجه است: اولا دهكده و كوچك بودن جهان نه به دليل هم‌سويى و هم‌آوازى جوامع، كه به جهت امكان مبادله سريع اطلاعات رخ داده است. ثانيا شبكه‌هاى اطلاع‌رسانى عمدتا در اختيار عده‌اى خاص با تفكراتى هماهنگ مى‌باشند. ثالثا جهانى شدن كه تفكر مدرنيسم مروج آن بوده و جهان را به سمت اتخاذ و پيروى از فرهنگ واحد تشويق مى‌نمود، رنگ باخته است و امروز سخن از شعار «جهانى انديشيدن و محلى عمل كردن‌» در ميان است. به بيان ديگر عده‌اى را گمان بر اين است كه فرآيند جهانى شدن در حال تغيير است . جهان‌گرايى معاصر (پسامدرن)، نمونه‌هاى قديمى وحدت جهانى را بر اساس گسترش يك ناحيه مركزى (شمال) رد مى‌كند. اين جهان‌گرايى در عوض احترام برابر به مجموعه عظيم‌ترى از فرهنگ‌ها و تمدن‌ها را مورد تاكيد قرار داده و تنوع فرهنگى و برابرى قضايى را به عنوان خصوصيات پايه نظام پيشنهادى جهان محترم مى‌شمارد. (١٠)
وى در عبارتى ديگر مى‌نويسد: «اين درست است كه جريان سريع اطلاعات فواصل و زمان‌ها را از بين برده است، ليكن بايد توجه داشت كه اين امر نبايد به مثابه يكسان شدن همه مردم تلقى شود، كه البته اين يكسانى نيز رخ نخواهد داد. چرا كه انسان اولا موجودى مختار، ثانيا بر فطرتى خلق شده است، ثالثا از قوانين خاص ژنتيكى تبعيت مى‌كند، رابعا در اقاليم متفاوت زندگى مى‌كند، خامسا تاريخ متفاوتى دارد، سادسا صاحبان سيستم‌هاى اطلاع‌رسانى كه هر كدام به نوعى اخبار و اطلاعات را سانسور نموده و آنها را به طور گزينشى در اختيار جوامع قرار مى‌دهند و به همين دليل نيز نمى‌توانند نقش خود را در يكسان نمودن جوامع ايفا نمايند. بسيارى تفاوت‌هاى ديگر نيز وجود دارند كه جملگى اين موضوعات نافى تاثير اطلاعات و ايجاد دگرگونى‌هاى عميق (نسبت‌به گذشته) و رشد روند جهانى شدن مى‌باشند.» (١١)

٣- ٣. رويكرد خنثى به جهانى شدن

يك ديدگاه كاملا استثنايى درباره جهانى شدن نيز وجود دارد كه معتقد است ارزيابى درباره خود جهانى شدن - اعم از موافق و مخالف بودن با آن - امرى غيرممكن، بلكه غيرمنطقى و بى‌معناست. ارزيابى در مواردى معقول و منطقى است كه امكان خواستن يا نخواستن آن وجود داشته باشد. به تعبير ديگر، جهانى شدن يك روش است و به لحاظ ماهوى خالى از ارزش يا ضدارزش مى‌باشد. (١٢)
به نظر مى‌رسد اين ديدگاه در برابر پديده جهانى شدن، يك ديدگاه كاملا منفعل و تسليم مى‌باشد و براى اراده‌هاى انسانى هيچ نقشى قايل نيست. اگرچه جهانى شدن، امروزه به شيوه‌هايى محقق مى‌شود كه بيشترين مانع را بر سر راه آدمى مى‌گذارد، ليكن آنچه مهم است اين است كه در هر حال، موج اراده انسانى فراتر از همه اين موانع حركت مى‌كند; والا اگر جهانى شدن پديده ضرورى مى‌بود و بالضروره فرهنگ مناسب با خودش را هم تحميل مى‌كرد، انسان هرگز در چنين شرايطى مكلف نبود. به عبارت ديگر، «درست است كه بسيارى از آدميان در فرايند جهانى شدن نقش ندارند، اما اين بدان معنى نيست كه جهانى شدن يك امر غيرانسانى و بيرون از اختيار همه آدميان باشد. حتى اگر جهانى شدن را به معناى گسترش ارتباطات در پهنه جهان بدانيم، بديهى است كه ايجاد ارتباط و توليد تكنولوژى ارتباطات، فعاليتى است كه به طور عمده توسط انسان و با اراده و آگاهى او صورت مى‌گيرد». (١٣) به همين علت، نفى امكان هرگونه ارزيابى در خصوص يك پديده مثل جهانى شدن، به لحاظ منطقى غيرممكن مى‌باشد. چگونه ممكن است انسان خود را از ارزيابى پديده‌اى كه به هر حال، ولو اجبارا و اضطرارا با آن روبرو است، محروم سازد؟ و به تعبير دكتر داورى «اگر جهانى شدن مرحله‌اى از تاريخ است، صرف يك طرح و استراتژى سياسى و اقتصادى نيست، هر چند كه جلوه سياسى و اقتصادى آن بارزتر باشد. منتهى چون بعضى طرح‌ها و استراتژى‌ها بر مبناى آن تدوين مى‌شود، مى‌توان با آن طرح‌ها موافقت‌يا مخالفت كرد. به تعبير ديگر، جهانى شدن را با دو تلقى مى‌توان درك كرد: شاعرانه و سياست‌مدارانه.
در تلقى شاعرانه، جهانى شدن حادثه‌اى است كه در زمان ما روى داده است. با اين حادثه و بسط آن هيچ كس، ديگر راه گريز به هيچ جا ندارد. به نظر ميلان كوندرا با برقرارى وحدت تاريخ كره زمين اين رؤياى بشريت كه خداوند واقعيت‌يافتن آن را اجازه داد، با فرآشد «تحويل‌» سرگيجه‌آورى همراه بوده است. اين درست است كه موريانه‌هاى «تحويل‌» زدگى آدمى را همواره مى‌جوند، چنانكه بزرگ‌ترين عشق سرانجام به مجموعه‌اى از خاطرات بى‌فروغ تحويل مى‌شود، اما حقيقت جامعه معاصر به گونه‌اى وحشت‌آور اين طالع نحس را استوار مى‌كند. زندگى انسان به نقش اجتماعى او تحويل مى‌شود. تاريخ يك قوم به چند حادثه بازگردانده مى‌شود كه به نوبه خود، به تفسير مغرضانه تحويل مى‌شوند. زندگى اجتماعى به مبارزه سياسى و مبارزه سياسى فقط به رويارويى دو قدرت بزرگ جهانى تحويل مى‌شود. انسان در گرداب حقيقى تحويل گرفتار آمده است. گردابى كه در آن جهان زندگى كه هوسرل از آن سخن مى‌گفت، ناگزير به تاريكى مى‌گرايد و حتى به دست فراموشى سپرده مى‌شود. كوندرا رسانه‌هاى همگانى را عوامل وحدت‌بخش تاريخ كره زمين مى‌دانست. به نظر او اين وسايل فراشد تحويل را وسعت مى‌دهد و مسير آن را معين مى‌كنند. (١٤)
كسانى كه از وجهه سياسى به قضيه جهانى شدن مى‌نگرند، بيشترشان چنانكه كوندرا توجه كرده است، با سير زمانه همراهى مى‌كنند و حتى اگر با بعضى آثار و نتايج آن مخالف باشند، معتقدند كه مى‌توان با آن آثار مقابله كرد. سياست‌حداكثر از عهده سياست‌برمى‌آيد و اگر امرى وراى سياست‌باشد، سياست نمى‌تواند از عهده‌اش برآيد. به عبارت ديگر، مى‌توان موضع موافق يا مخالف جهانى شدن اتخاذ كرد، اما اگر جهانى شدن چيزى بيش از يك امر سياسى باشد، اين مخالفت‌ها آثار محدود و وقت‌خواهد داشت; مگر اين كه سياست مستظهر به پشتوانه تفكر قوى باشد». (١٥)

٤. شيوه‌هاى جهانى‌سازى

١- ٤. تئورى‌سازى

يكى از معمول‌ترين شيوه‌ها براى نيل به هدفى خاص، بسترسازى تئوريك براى تحقق آن است. به عبارت ديگر، در شيوه «تئورى‌سازى‌» غايت مورد نظر قبل از اينكه تحقق عينى بيابد، در ساحت نظر به طور تام و تمام تحقق مى‌يابد و بدين صورت، زمينه روانى براى تحقق عينى آن در افكار عمومى ايجاد مى‌شود. در خصوص بحث جهانى‌سازى نيز اين شيوه از سوى برنامه‌ريزان و طراحان اين پروژه اعمال شده است. برخى از تئورى‌هايى كه در طول چند دهه گذشته براى نيل به اين مقصود ارايه شده است، عبارتند از:

الف. تئورى نظم نوين جهانى (١٦)

نظم نوين جهانى، اصطلاحى بود كه پس از اشغال كويت و جنگ آمريكا و عراق در اوايل دهه نود قرن گذشته، از سوى جرج بوش - رييس‌جمهور وقت آمريكا - به كار برده شد. «وى در سخنرانى خود خطاب به كنگره آمريكا گفت: جنگ خليج فارس نخستين آزمون براى پديدار شدن يك نظم نوين بود; جهانى كه در آن يك نظام جديد حاكم است‌». (١٧) البته «نظم نوين جهانى بوش، چهره تحقق‌يافته طرحى است كه براى نخستين بار در اوايل دهه ١٩٧٠ توسط باشگاه رم، كميسيون سه‌جانبه و شوراى روابط خارجى نيويورك علنا مطرح شد». (١٨)
عده‌اى مثل برژنيسكى معتقدند كه بوش به هنگام به كارگيرى اين اصطلاح، چندان تعريف مشخص و كاملى از آن در ذهن خود نداشت. وى مى‌نويسد:
نظم نوين جهانى تا كنون شعار بوده، مطمئن نيستم رييس‌جمهور هم معناى آن را بداند كه چيست؟ من نمى‌دانم معناى واقعى آن چيست، در حال حاضر در جهان تنها يك ابرقدرت وجود دارد كه آن هم آمريكاست. (١٩)
لارنس ايگلبر گر - معاون وزير خارجه وقت آمريكا - نيز در اين باره مى‌گويد: «من مى‌توانم براى شما توصيف كنم كه نظم جديد جهانى شبيه چه بايد باشد». (٢٠) اما در مقابل، ديدگاه ديگرى - كه به نظر مى‌رسد صحيح باشد - مطرح است كه معتقد است: طرح اشغال كويت‌به وسيله بوش، ريخته شد. او مى‌خواست‌با به وجود آمدن چنين تنشى در منطقه خليج فارس، نظريه نظم نوين جهانى را ارايه كند و جهت مداخلات بشردوستانه خود، مجوزى كسب نمايد و به اين ترتيب آمريكا حامى كويت و عربستان و ديگر كشورهاى خليج و سركوب‌كننده تروريسم تلقى مى‌شد. (٢١)
آقاى خاتمى رييس جمهور نيز تئورى نظم نوين جهانى را با تحليلى ديگر از همين منظر تحليل مى‌كند. وى معتقد است:
غرب در مرحله فعلى، تدبيرى را به كار گرفته است كه با تجربه او در اوايل اين قرن (قرن ٢٠) شباهت‌هايى دارد; تجربه‌اى كه سبب نجاتش از بحران قبلى شد. آن تمدن با تبديل استعمار كهنه به استعمار نو توانست از سقوط نجات پيدا كند. نظم نوين جهانى با استعمار نو همان نسبتى را دارد كه استعمار قديم با استعمار جديد داشت. قدرت‌هاى استكبارى به خصوص آمريكا مى‌كوشند از اين موقعيت استفاده كنند و فريبكارانه، حاكميت تباه‌كننده خود را با صورتى ظاهرالصلاح استمرار بخشند. (٢٢)
جوزف ناى - رييس مركز بين‌المللى دانشگاه هاروارد - نيز نظم نوين جهانى را سياستى جديد براى جلوگيرى از سقوط آمريكا مى‌داند. وى مى‌نويسد: «نظم نوين جهانى... براى جلوگيرى از فروافتادن آمريكا در سراشيبى سقوط است. گاه كلمات پرطمطراق راه را بر افكار ساده و روشن سد مى‌كند». (٢٣)
اين نظريه از جهاتى ديگر نيز قابل تاييد مى‌باشد:
يك. مدتى قبل از جنگ خليج فارس نيز اين امپاتى و القاى روانى به طور مشابه در خصوص مداخله آمريكا در حمايت از استقلال اسلوونى و كرواسى و تحت فشار قرار دادن صربستان براى متوقف كردن جنگ عليه بوسنى و هرزگوين پياده شد. (٢٤) كشورهاى اسلوونى و كرواسى پس از فروپاشى يوگسلاوى، ادعاى استقلال كردند و اين امر به سرعت از جانب آمريكا مورد حمايت قرار گرفت. هدف آمريكا از اين امر - ضمن كمك به تسريع در فروپاشى شوروى، پس از فروپاشى يوگسلاوى - اعلام اين نكته بود كه در دنياى خاص آن روز كه قطب شرق در معرض فروپاشى و در حال احتضار مى‌باشد، تنها كشورى كه مى‌تواند داعيه‌دار نظم جهانى باشد و صلح جهانى را براى دنيا به ارمغان بياورد، آمريكا است.
دو. هم‌زمان با پيدايش زمينه‌هاى فروپاشى قريب‌الوقوع شوروى، اروپاى شرقى كه به لحاظ سياسى وابسته به بلوك شرق بودند نيز دچار بحران‌هاى متوالى و گاه مستمرى شدند كه بعضا به فروپاشى برخى از آنها - مثل يوگسلاوى - شد. آمريكا تا مدت قابل ملاحظه‌اى براى حل اين بحران‌ها هيچ اقدامى نكرد، بلكه تا حد امكان در آتش بحران مى‌دميد. «آمريكا با عدم دخالت در حل اين بحران، مى‌خواست‌به اروپا ثابت كند كه بدون دخالت ابرقدرت آمريكا، اروپا به تنهايى قادر به حل مسايل اقتصادى و بحران‌هاى سياسى داخلى خود نيست‌». (٢٥)
اين قرائن نشان مى‌دهد كه تئورى نظم نوين جهانى يك تئورى حساب شده و كارشناسانه براى نيل به حاكميت‌بخشيدن آمريكا در مقياس جهانى بوده است. آنچه مى‌تواند به اين ادعا قوت و استحكام ببخشد، شرايط خاص آمريكا هنگام ارايه اين تئورى است:
«نگرانى ناشى از پايان يافتن دوران جنگ سرد و متلاشى شدن بلوك شرق كه مى‌توانست‌خطر جدى كنارگذاردن ابرقدرت ديگر را از رهبرى دنياى غرب در پى داشته باشد، سياستمداران و زمامداران آمريكا را ناگزير ساخت تا با اتخاذ سياست جديد و نوعى چاره‌انديشى، خطر جدى مزبور را مرتفع و ضمن حفظ رهبرى دنياى غرب، سلطه خود را بر كل جهان بسط و گسترش دهد». (٢٦)
همين شرايط خاص بود كه جرج بوش را بر آن داشت تا دكترين خود، تحت عنوان «نظم نوين جهانى‌» را ارايه دهد. دكترين مزبور بر اين پايه استوار بود كه آمريكا - تنها ابرقدرت باقى‌مانده از دوران جنگ سرد - براى اعمال نفوذ مؤثر جهانى كماكان نيازمند حفظ ميزان قابل توجهى از نيروى نظامى خويش مى‌باشد. (٢٧) چرا كه «نظم نوين جهانى‌» به طور ارتكازى «ناظم نوين جهانى‌» را پيش‌فرض دارد و ناظم كسى مى‌تواند باشد كه اهرم‌هاى لازم را - كه مطمئنا قدرت نظامى يكى از مهم‌ترين آنها است - براى ايجاد نظم در دنياى پيچيده امروزى داشته باشد; يعنى آمريكا. «طراحان نظم نوين جهانى، عصر بعد از جنگ سرد را دوران استقرار قانون و حمايت از اصول مشترك در بين كشورها قلمداد مى‌كنند. مقابله مشترك با متجاوز، توسعه و شكوفايى اقتصاد، خلع و كنترل تسليحات و استقرار نظم توسط سازمان ملل متحد در راستاى برنامه‌هاى نظم نوين مورد نظر ايالات متحده مى‌باشد». (٢٨)
در هر حال، به نظر مى‌رسد كه تئورى نظم نوين جهانى، در واقع تئورى جهانى كردن ارزش‌هاى آمريكايى است و به معنى جنگ بى‌امان شمال بر ضد جنوب.
شدت روند جهان‌گرايى - كه مى‌تواند به عنوان دليلى از جانب جرج بوش بر ارايه چنين نظريه‌اى اقامه شود - نه به معناى زندگى برادرانه تمامى ملل بر كره زمين، بلكه به معناى رشد شركت‌هاى فرامليتى، استعمار و استثمار هرچه بيشتر، اقدامات مالى و تجارى جهان اول و زياد شدن فاصله شمال و جنوب است. «مراوتيز، معتقد است اگر عقربه زمان براى شمال باز ايستد، جنوب به ١٨٠٠ تا ٢٢٠٠ سال جهت رسيدن به سطح فعلى شمال نياز خواهد داشت. در چنين شرايطى، نظم نوين جهانى نه تنها به يارى كشورهاى جنوب نمى‌شتابد، بلكه بر وخامت اوضاع آنها مى‌افزايد. نظم نوين جهانى از يك طرف، رقابت‌شمالى‌ها در استثمار هرچه بيشتر، و از طرف ديگر صف‌بندى شمال به عنوان يك كجكوعه در مقابل جنوب است. نظم نوين جهانى رويكرد جديد امپرياليسم و استعمار در شكلى وسيع‌تر و با حالت غيراجبارى است. (٢٩)
هدف بوش از طرح تئورى «نظم نوين جهانى‌» تثبيت علمى موقعيت جديد حاصل شده براى آمريكا (كدخدايى واحد دنيا) پس از فروپاشى شوروى بود. به عبارت ديگر، هدف از تئورى نظم نوين جهانى حاكميت‌بخشيدن به ارزش‌هاى آمريكايى در مقياس جهانى بود; چه اينكه برخى ديگر مانند ويليام كانت - محقق امور خاورميانه - نيز به اين نكته تصريح كرده‌اند كه «نظام جديد جهانى اجازه خواهد داد مسايل جهانى با توجه به منافع ملى قدرت‌هاى بزرگ طبقه‌بندى شود». (٣٠) و حتى خود طراحان اين تئورى و از جمله بوش نيز اعلام كردند كه «اميد بشريت‌به ايالات متحده است... در جهانى كه سريعا در حال تغيير است، رهبرى آمريكا ضرورى است (٣١) . اكنون در آستانه قرن جديدى هستيم و اين قرن نام چه كشورى را در صدر خواهد داشت؟ من مى‌گويم كه يك قرن آمريكايى در پيش داريم (٣٢) ». لارنس ايگلبر گر - معاون وزير خارجه وقت آمريكا - نيز در كنگره آمريكا اعلام مى‌كند: «نظام جديد جهانى رو به ظهور، بر اساس نوعى نوآورى در اجراى ديپلماسى خواهد بود; به اين معنى كه ديگران هزينه‌هاى لازم براى مداخله آمريكا براى حفظ نظم را مى‌پردازند». (٣٣) تد گالن كارپنتر - مدير انستيتوى مطالعاتى سياست‌خارجى كاتو در ايالات متحده - نيز معتقد است كه آمريكايى‌ها به دنبال نظمى هستند كه مداخله‌گرى خود را در دنياى بعد از جنگ سرد قانونى جلوه دهند. (٣٤)
برخى از صاحب‌نظران، تئورى «نظم نوين جهانى‌» را تنها از يك زاويه مورد بررسى قرار داده و تلاش كرده‌اند كه آن را در قالب يكى از ديدگاه‌هاى «ارزشى‌» ، «ساختارى‌» و «اقتصادى‌» ببينند; (٣٥) ولى به نظر مى‌رسد كه اين تئورى بيش از اينكه يك تئورى يك‌بعدنگر باشد، يك تئورى همه‌جانبه و شامل مى‌باشد و به دنبال حاكميت‌بخشيدن به اصول آمريكايى در همه حوزه‌ها است. اين ايده با توجه به نظريه جهان سيستمى و ارگانيك امروز - كه معتقد است همه حوزه‌هاى فرهنگى، اقتصادى و سياسى دنياى امروز در هم تنيده‌اند و اين سه حوزه قابل تفكيك از هم نمى‌باشند و اساسا «توسعه‌» به مفهوم امروزى‌اش با گسترش هم‌زمان اين حوزه‌ها محقق شده است - تقويت مى‌شود. بر اين اساس، «جهان‌گرايى داراى يك نظام جهانى است. نظامى كه زمينه‌هاى مختلفى چون سرمايه، بازرگانى، مبادلات، ارتباطات، سياست، انديشه و ايدئولوژى را شامل مى‌شود». (٣٦)
خلاصه اينكه، طراحان تئورى «نظم نوين جهانى‌» مسلما به دنبال بسترسازى براى تحقق پروژه «جهانى‌سازى‌» در راستاى اهداف و ارزش‌هاى آمريكايى‌اند.

ب. تئورى دهكده واحد جهانى

اين تئورى از جانب مارشال مك‌لوهان ژاپنى‌الاصل كانادايى مطرح شد. مك‌لوهان معتقد بود كه با رشد تكنولوژى ارتباطات نظير ماهواره و اينترنت، دنيا آن‌قدر كوچك شده است كه بسان يك دهكده همه اتفاقات آن به راحتى پخش و در اختيار همگان قرار مى‌گيرد. و در كتاب جنگ و صلح در دهكده جهانى، تمدن را به سه دوره تقسيم مى‌كند: تمدن شفاهى (كهكشان شفاهى)، تمدن مكتوب (كهكشان گوتنبرگ كه با اختراع ماشين چاپ آغاز گرديد)، تمدن الكترونيك (كهكشان ماركنى كه با اختراع راديو توسط ماركنى شروع مى‌شود). مك‌لوهان اعتقاد دارد كه جهان امروز به سوى دهكده قديم (تمدن شفاهى) پيش مى‌رود; زيرا زمينه ارتباط افراد به صورت چهره به چهره، بيشتر فراهم گرديده و فرهنگ شفاهى توسط راديو تلويزيون، ماهواره و اينترنت گسترش يافته است. (٣٧)
اين تئورى ساده پيش‌فرض‌هاى زيادى مى‌تواند داشته باشد; به عنوان مثال: ١. هر دهكده‌اى نياز به كدخدا دارد.
٢. يك دهكده كوچك نمى‌تواند دو كدخدا داشته باشد; زيرا در اين صورت ضريب هرج و مرج بالا مى‌رود.
٣. كدخدا بايد كسى باشد كه اهرم‌هاى لازم را براى ايجاد نظم در دهكده دارا باشد.
٤. مهم‌ترين اهرم ايجاد نظم، قدرت نظامى است كه در شرايط كنونى، آمريكا بيشترين سهم از آن را داراست.
٥. به طور طبيعى آمريكا بايد كدخداى اين دنياى كوچك شده باشد، و اگر كسى به اين انتخاب تن ندهد، كدخدا خود اهرم‌هاى لازم را براى قبولاندن وى دارد.
«در دهكده جهانى همه الفاظ در تبعيت از اين صورت متعين تاريخى - يعنى تمدن غرب - حاوى اعتبارات ارزشى خاصى شده‌اند كه خواه‌ناخواه به استمرار وضع موجود و حفظ آن مدد مى‌رسانند. فرهنگ جهانى رسانه‌اى نيز همين نظم سياسى را توجيه مى‌كند. اقتصاد جهانى نيز از نظم واحدى تبعيت دارد كه وجه ديگرى از همان نظام بين‌المللى سياسى به حاكميت آمريكاست. اين نظام بين‌المللى مجموعه‌اى از «اعتبارات ارزشى‌» است كه در ساحات مختلف حيات بشر به صورت‌هايى متناسب متحقق مى‌شود. بنابراين، ناگزير بايد پذيرفت كه ليبراليسم صورت‌هاى مختلف فرهنگى، سياسى، اقتصادى و حتى اخلاقى پيدا كند. فرهنگ، سياست و اقتصاد كنونى جهان تعين تاريخى يك امر واحد است و هرگز نبايد از اين معنا غافل شد». (٣٨)

ج. تئورى برخورد تمدن‌ها

در تابستان ١٩٩٣، هانتينگتون - رييس مؤسسه مطالعات استراتژيك (OLIN) در دانشگاه هاروارد - طى مقاله‌اى پرهياهو در (٣٩) (٤٠) دست‌به يك پيش‌گويى تاريخى زد و به تبيين مناسبات بين‌المللى در جهان آينده پرداخت. زمينه‌هاى شكل‌گيرى اين نظريه را بايد در عوامل زير يافت: نگرانى از آينده غرب، سقوط اتحاد جماهير شوروى، ظهور قدرتمندانه اسلام با انقلاب اسلامى ايران، تقويت قدرت اقتصادى و نظامى شرق آسيا به خصوص چين. وى پيش از آن نيز در مقالات متعددى مثل: «تغيير ضرورى استراتژى آمريكا» (٤١) و «ضرورت رهبرى آمريكا بر جهان‌» (٤٢) از اهميت وجود يك قدرت برتر در صحنه جهانى به تفصيل صحبت كرده و هژمونى آمريكا را در اين صحنه همراه با مهار توسعه آلمان، چين و ژاپن، ضرورى دانسته بود. (٤٣)
برخى از ديدگاه‌هاى هانتينگتون در مقاله مزبور كه در واقع نقش تئورى‌سازى را براى جهانى شدن و به تبع آن حاكميت آمريكا بازى كنند، عبارتند از:
١. وى معتقد است كه تقابل تمدن‌ها، سياست غالب جهانى و آخرين مرحله تكامل درگيرى عصر نو است. او براى اثبات اين ادعا هفت دليل ذكر مى‌كند. (٤٤) در واقع هانتينگتون برخورد تمدن‌ها را در پايان تاريخ - كه به زعم وى هم‌اينك مى‌باشد - حتمى جلوه مى‌دهد و تلاش مى‌كند تا در اين برخورد، آمريكا را فاتح مطلق معرفى كند; على‌الخصوص كه دو عامل «توسعه اقتصادى‌» و» تحول تكنولوژيكى‌» را كه در آمريكا قوى‌تر است، از عوامل تعيين‌كننده در پيروزى اين جنگ مى‌شمارد. (٤٥) او تلاش مى‌كند تا در اين تئورى ثابت كند كه تمدن آمريكا، نوع آرمانى مطلوب تمدن بشرى است و لذا در اين نبرد فرهنگى، پيروزى نهايى با اوست. (٤٦) بدين ترتيب پيشاپيش، افكار جهانى را بايد در هاله‌اى از ترس از غول آمريكا قرار دهد و دولت‌ها را براى هماهنگى هرچه بيشتر با سياست‌هاى جهانى آمريكا آماده كرد.
٢. هانتينگتون معتقد است كه نظريه‌اش بر «روش‌شناسى علمى‌» تدوين نيافته است، بلكه بر اساس «تجربه‌گرايى تاريخى‌» (٤٧) طراحى گشته است. (٤٨) وى شواهدى چون: جنگ‌هاى صليبى، درگيرى‌هاى اعراب و اسراييل، بوسنى و هرزگوين، درگيرى‌هاى سياسى ايران با غرب و آمريكا و... نيز ذكر مى‌كند. به نظر مى‌رسد هانتينگتون با بيان اين مطلب در خصوص روش‌شناسى تئورى خود، ضمن القاى روانى صحت ادعاى خود، در صدد است تا براى تبيين چرايى دخالت‌هاى نظامى آينده آمريكا نيز توجيه علمى دست و پا كند; چه اينكه بعدها هانتينگتون واقعه ١١ سپتامبر، حمله آمريكا به افغانستان، درگيرى‌ها در فلسطين اشغالى و.. . را در زمره مصاديقى براى تحقق عملى تئورى خود قلمداد كرد.
٣. يكى از پيشنهادات هانتينگتون جهت ماندن و پيروز شدن تمدن غرب در پايان تاريخ اين است كه تمدن غرب بايد تمدن‌هاى منزوى‌شده و خودباخته را در خود حل كند. (٤٩) به عبارت ديگر، تئورى هانتينگتون به گونه‌اى تنظيم شده است كه حل شدن ساير تمدن‌ها را در تمدن غربى، مفروض و پيش‌شرط مى‌گيرد.

د. تئورى پايان تاريخ

فوكوياما - يكى از تحليل‌گران ارشد مؤسسه مطالعاتى راند - با نوشتن مقاله‌اى با عنوان «پايان تاريخ‌» (٥٠) كه در همان موضوع، بعدها (در سال ١٩٩٢) كتابى با عنوان «پايان تاريخ و آخرين انسان‌» (٥١) (٥٢) نوشت، ديدگاه جنجالى خود را درباره آينده مدرنيته مطرح كرد كه برخى توضيحات، درباره ديدگاه وى بدين قرار است:
١. با پايان گرفتن جنگ سرد، عصر رقابت و حاكميت ايدئولوژى‌ها به سر آمده است و جامعه بشرى در آينده رو به «دموكراسى ليبرال‌» مى‌رود و دموكراسى ليبرال، آخرين شكل حكومت و «پايان تاريخ‌» خواهد بود و انسان امروز هيچ راهى جز پذيرفتن اين ايدئولوژى ندارد. اين قدرت نظامى و اقتصادى نبود كه غرب را پيروز كرد، بلكه توان ايدئولوژى «دموكراسى ليبرال‌» و تكامل آن بود كه موجب برترى تاريخى آن شد:
امروزه اتفاق نظر قابل توجهى درباره مشروعيت دموكراسى ليبرال پديد آمده و ممكن است دموكراسى ليبرال، نقطه پايان تكامل ايدئولوژيك بشريت و آخرين شكل حكومت‌بشرى باشد. (٥٣)
فوكوياما، «دموكراسى ليبرال‌» را ايدئولوژى تكامل‌يافته‌اى مى‌داند كه جبر تاريخى آن را الگوى مطلوب همه بشر ساخته است. (٥٤) وى توضيح مى‌دهد كه البته اين سخن به آن معنا نيست كه سير طبيعى زادوولد و مرگ‌ومير متوقف خواهد شد يا ديگر وقايع مهمى اتفاق نخواهد افتاد، بلكه منظور اين است كه احتمالا ديگر تحول مهمى در نهادهاى اساسى و اصول جارى پديدار نخواهد شد. در واقع، فوكوياما با طرح اين ديدگاه كه دموكراسى ليبرال، ايدئولوژى پايان تاريخ است، وجود و يا پويا بودن ساير ايدئولوژى‌ها را ناديده گرفته، در يك تحليل دترمنيستى و جبرى، همه آنها را در ايدئولوژى آمريكايى حل مى‌كند.
وى حتى براى چرايى محو شدن ساير الگوهاى تمدنى در تمدن آمريكا، تعليل مى‌كند كه «الگوى اجتماعى نظام‌هاى اجتماعى در آسيا به دليل اتكاى آن بر مسايل قومى و ويژگى‌هاى منطقه‌اى، از پويايى و توان لازم براى ارايه شدن به صورت يك الگوى عام برخوردار نيست، ولى تجربه تاريخى نشان داده است كه انسان غربى (آمريكايى) امكان كار دسته‌جمعى را دارد و فردگرايى در درون اين تمدن، امرى گذرا و قابل حل است‌». (٥٥)

ه. تئورى جهانى بودن تمدن غرب

امانوئل والرشتاين از طرفداران افراطى غلبه تمدن غرب بر جهان، در كتاب خود تحت عنوان سياست و فرهنگ در نظام متحول جهانى، تلاش مى‌كند تا اين نكته را اثبات كند كه اولا جوامع از نوسازى و پيشرفت ناگزير هستند و ثانيا نوسازى و پيشرفت، تنها از طريق اقتباس از فرهنگ غرب محقق مى‌شود. پس فرهنگ غرب همان فرهنگ جهانى است. وى مى‌نويسد:
آسيا و آفريقا به ميزانى كه غربى مى‌شوند، مسير نوسازى را طى مى‌كنند و اين بدان معناست كه ساده‌ترين راه‌حل اين استدلال است كه فرهنگ غربى در واقع فرهنگى جهانى است. بنابراين اگر بخواهيم مدرن باشيم، بايد از جهاتى از لحاظ فرهنگى غربى باشيم. اگر به مذاهب غربى نپيونديم، بايد زبان‌هاى غربى را فراگيريم و اگر زبان‌هاى غربى را نمى‌آموزيم، حداقل بايد فناورى غربى را كه گويا مبتنى بر اصول جهانى علم است، بپذيريم. (٥٦)

٢- ٤. توليد مفاهيم و ابزار مناسب با ايدئولوژى جهانى شدن

يك ايدئولوژى متمايز از ساير ايدئولوژى‌ها ناچار است كه تمايز خود را علاوه بر شيوه‌ها، ساختارها و محتواى ارزشى خود، در ادبيات و مفاهيم متناسب با آن سه بروز دهد و نيز ناچار است كه از ابزار و وسايلى براى نيل به غايت مطلوب خود، استفاده كند كه به بيشترين وجه ممكن با آن سه سازگار باشد. هيچ ايدئولوژى‌اى نمى‌تواند ساختار وجودى خود را تماما بر پايه‌هاى ساير ايدئولوژى‌هاى رقيب قرار دهد; مگر اينكه پس از مدت كوتاهى در آنها حل شود و تغيير ماهيت دهد. از اين‌رو، ايدئولوژى كاپيتاليسم - كه چهره مترقى آن، امروز به خود لباس جهانى شدن پوشانده است - نيز ناچار است تا دستگاه توليد مفاهيم خود را به گونه‌اى تنظيم نمايد كه در نهايت دقت از حريم سرمايه و سرمايه‌دارى دفاع كند. به عنوان مثال، اين ايدئولوژى براى بقا و استمرار حيات خود، مجبور است كه توسط تصميم‌سازان خود در سطح «توسعه‌» به خلق ارزش‌هايى چون مصرف، لذت، رفاه، تنوع، لوكس، فردگرايى، كثرت‌گرايى، دموكراسى، ليبراليسم و... همت گمارد و در مرحله بعد، توسط تصميم‌گيران خود در سطح كلان، ساختارها و نرم‌افزارهايى توليد كند كه بهترين محمل و مجلى براى ارزش‌هاى سطح توسعه باشند و در مرحله سوم، توسط تصميم‌شوندگان - كه توده مردم‌اند - به آن ارزش‌ها عينيت‌ببخشد.
هرچه مفاهيم و ابزار توليد شده در يك نظام، از تناسب بيشترى با محتوا، متد و ساختار آن داشته باشد، آن نظام پوياتر خواهد بود و براى مدت بيشترى خواهد توانست‌به حيات فعال خود ادامه دهد. نظام سرمايه‌دارى با عطف توجه به اين مطلب از يروقت‌براى رسيدن به آمال خود، به نحو مطلوبى از اين شيوه استفاده كرده است. على‌الخصوص كه با توجه به غايت انتخاب شده در آن، يعنى «تمتع و تلذذ هرچه بيشتر مادى‌» كه بيشترين هماهنگى را با پست‌ترين غرايز بشرى دارد، توليد مفاهيم و ابزار مناسب با آن چندان هزينه‌بر نبوده است.
در هر حال، غرب تلاش كرده است تا مفاهيم، ابزار و نرم‌افزارهاى خود را در سرتاسر دنيا گسترش دهد. اين مطلب را برخى تئوريسين‌هاى غرب نيز با دغدغه فراوان دنبال مى‌كنند. به عنوان مثال، «هانتينگتون معتقد است كه دموكراسى ليبرال به عنوان الگوى سياسى - اجتماعى تمدن غرب، كشش زيادى در كشورهاى غيرغربى پيدا نكرده و دموكراسى‌هاى هدايت‌شده نيز، رنگ و بوى محلى به خود گرفته است. چنين تحولى اشاعه و انتقال ارزش‌هاى غرب را به شرق كند كرده است. در حالى كه اشاعه فرهنگ و ارزش‌هاى غربى يكى از مهم‌ترين ابزارهايى است كه مى‌تواند و بايد به مقبوليت مدل سياسى - اجتماعى «دموكراسى ليبرال‌» و تلقى آن به عنوان نوع آرمانى يك تمدن تكامل‌يافته كمك كند». (٥٧)
پس مى‌توان گفت كه «ايدئولوژى دموكراسى سرمايه‌دارى غرب، به عنوان نيروى پيش‌برنده حامى جهانى شدن دموكراسى آزاديخواه اروپاى غربى و آمريكا عمل كرده است. ثروت اطلاعات (شامل اطلاعات) از طريق وسايل ارتباط جمعى، مطبوعات، رايانه‌ها و دستگاه‌هاى ارتباطى ماهواره‌اى، توزيع شده و سيماى نظام مطلوبى را براى رقابت و چشم و هم‌چشمى ساير كشورها گسترش داده است. كلمات كليدى آزادى، فردگرايى، مؤسسه آزاد، دموكراسى كثرت‌گرا و... از نيروى ايدئولوژيكى جهانى شدن به شمار مى‌آيند». (٥٨) ايزن اشتادت نيز معتقد بود عناصر نوسازى از طريق تراوش به جوامع توسعه‌نيافته شكل مى‌گيرد و اقتصاد و تكنولوژى غربى، سبب دگرگونى كلى در كشورهاى در حال توسعه خواهد شد. (٥٩)
ادامه دارد
پى‌نوشت‌ها:
١. Globalization
٢) برخى از صاحب‌نظران تعابير جهانى شدن و جهانى بودن را ذكر مى‌كنند و بين آن دو تفاوت‌هايى بدين سان قايل مى‌شوند:
١. «جهانى بودن‌» صحبت از حقايقى مى‌كند كه ريشه در فطرت و انسانيت انسان‌ها داشته و تنها بايد شناسايى و تقويت و برجسته شده و وجوه مشترك آن در فرهنگ‌هاى مختلف معرفى و ترويج‌شوند، در حالى كه «جهانى شدن‌» ناشى از خواست و اراده گروهى از صاحبان قدرت اقتصادى و سياسى جهان است كه خواستار همسانى جهانيان براى ايجاد زمينه تبعيت از آنان در جهت مصرف فرآورده‌هايشان مى‌باشد. به عبارت ديگر; «جهانى بودن‌» مشتمل بر مباحث و اصول مورد باور جوامع بشرى است و «جهانى شدن‌» شامل اقداماتى است كه براى همسان شدن جهان مبذول مى‌گردد.
٢. جهانى بودن به ساحت معنوى و جان و روح انسان توجه دارد، در حالى كه جهانى شدن با تسخير بعد مادى حيات انسان بر پا ايستاده است و براى بقاى خويش سعى در استحاله و در بند كشيدن روح انسان نيز دارد.
٣. جهانى بودن عدالت و زيبايى و صلح و انسانيت و هماهنگى و راستى و وحدت را مدنظر دارد، در حالى كه جهانى شدن در پى تفسير مادى اين اصول در راه دستيابى به اهداف خويش و سود بيشتر است و البته جهانى شدن در پس تفكر و فطرت جهانى بودن پنهان شده و خويش را به آن مشتبه نموده است و به اين وسيله قصد موجه جلوه دادن خويش را دارد.
محمد نقى‌زاده، «تمايزات جهانى بودن و جهانى شدن‌» ، فصلنامه نامه فرهنگ، ش ٤٣ (بهار ١٣٨١)، صص ٤٧- ٤٩.
٣) بازتاب انديشه، ش ١٤ (ارديبهشت ١٣٨٠)، ص ٦١.
٤) محمدمهدى بهداروند، «جهانى‌سازى در يك نگاه‌» ، روزنامه كيهان، ٢٦/٦/١٣٨١، ص ١٢.
٥) جهانى شدن و چالش‌هاى امنيتى جمهورى اسلامى ايران، صص ٦٠- ٦١.
٦) جهانى شدن و آثار آن بر كشورهاى جهان سوم، ص ١٤٩.
٧) عصر اطلاعات، ج ١، ص ١٨ (تلخيص از: على پايا).
٨) ايران‌زاده، جهانى شدن، ص ٢٦.
٩) جهانى شدن; نظريه‌ها و رويكردها، صص ٤٥- ٤٧.
١٠) تمايزات جهانى بودن و جهانى شدن، ص ٥١.
١١) تمايزات جهانى بودن و جهانى شدن، ص ٥٢.
١٢) جهانى شدن با عدالت‌سازگار نيست، ص ٣٥.
١٣) بازتاب انديشه، ش ١٦ (تير ١٣٨٠)، ص ٣٨.
١٤) ر. ك: ميلان كوندرا، هنر زمان، ترجمه دكتر پرويز همايون‌پور، (تهران: نشر گفتار، بى‌تا)، صص ٦١- ٦٣.
١٥) جهان و جهانى شدن، ص ٢٠.
١٦. New World Order
١٧) دانشكده اطلاعات، نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، (تهران: شركت نشر و تبليغ بشرى، ١٣٧١)، صص ١٤- ١٥.
١٨) نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، ص ٢٠٥.
١٩) نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، ص ٢٠.
٢٠) نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، ص ٢٠.
٢١) مهدى پرهام، نظم نوين جهانى، دنياى سخن، ش ٥٠، ص ٣٤.
٢٢) سيد محمد خاتمى، بيم موج، (تهران: مؤسسه سيماى جوان، چ ١، ١٣٧٢)، صص ١٧٦- ١٨٠، به نقل از: سيد صادق حقيقت، گفتگوى تمدن‌ها و برخورد تمدن‌ها، (قم: مؤسسه فرهنگى طه، چ ١، ١٣٧٨)، صص ٤٧- ٤٨.
٢٣) نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، صص ٢٠- ٢١.
٢٤) عبدالله نظر زاده، بوسنى و هرزگوين در بستر تاريخ، (قم: دفتر تبليغات اسلامى، چ ١، ١٣٧٢)، ص ٢١٤.
٢٥) مسلمانان بوسنى قربانيان رقابت‌ها» ، روزنامه جهان اسلام، ٧ شهريور ١٣٧١، به نقل از: بوسنى و هرزگوين در بستر تاريخ، ص ٢١٥.
٢٦) منوچهر محمدى، سياست‌خارجى جمهورى اسلامى; اصول و مسايل، (تهران: نشر دادگستر، چ ١، ١٣٧٧)، ص ١٨٠.
٢٧) سياست‌خارجى جمهورى اسلامى; اصول و مسايل، ص ١٨١.
٢٨) نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، (مقدمه).
٢٩) گفتگوى تمدن‌ها و برخورد تمدن‌ها، ص ٢٣.
٣٠) روزنامه اطلاعات، ٣/٥/١٣٧٠.
٣١) روزنامه كيهان، ٢/٢/١٣٧٠.
٣٢) روزنامه اطلاعات، ٥/٢/١٣٧٠.
٣٣) روزنامه اطلاعات، ٤/٦/١٣٧٠.
٣٤) نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، ص ٢٠٥.
٣٥) ر. ك: نظم نوين; آرزوى تجديد ساختار سياسى جهان، صص ٢١- ٣٣.
٣٦) جهانى شدن; رويارويى يا همزيستى، ص ١٤٩.
٣٧) جهانى شدن و تحولات استراتژيك در مديريت، ص ٩٢.
٣٨) آغازى بر يك پايان، صص ١٢٣- ١٢٤.
٣٩. THE CLASHOFCIVILIZATION
٤٠) برخى معتقدند كه هانتينگتون اين نظريه را تحت تاثير افكار برنارد لوييس - مستشرق آمريكايى - ارايه كرده است.
گفتگوى تمدن‌ها و برخورد انديشه‌ها ص ٢٦.
٤١. AMERICAN CHANGINGSTRATEGIC INTERESTS
٤٢. WHYINTERNATIONAG PRIMACYMATTERS
٤٣)دكتر محمد قراگوزلو، «خطوط گسل در نظريه برخورد تمدن‌ها» ، فصلنامه قبسات، شماره ١٤ (زمستان ١٣٧٨)، ص ١٣٠.
٤٤) ر. ك: گفتگوى تمدن‌ها و برخورد تمدن‌ها، ص ٢٧.
٤٥) خطوط گسل در نظريه برخورد تمدن‌ها، ص ١٣.
٤٦) مجيد يونسيان، «تئورى هانتينگتون; تلفيق يوتوپيا و واقعيت‌» ، اسلام و غرب، سال دوم، شماره ١٠ و ١١ (خرداد و تير ١٣٧٧)، ص ٥.
٤٧. HISTORICALEMPISICISM
٤٨) دكتر طوبى كرمانى،«ماهيت و معيارهاى گفتگوى تمدنى‌» ، فصلنامه قبسات، ش ١٤ (زمستان ١٣٧٨)، ص ١٠٥.
٤٩) گفتگوى تمدن‌ها و برخورد تمدن‌ها، ص ٣٠.
٥٠. THE END OF HISTORY
٥١) البته قبل از فوكوياما، كسانى چون «دانيل بل‌» در كتاب معروفش به نام «پايان ايدئولوژى‌» به نوعى سخن از پايان تاريخ گفته‌اند. او مى‌گويد: در كتاب پايان ايدئولوژى بر آن نبوده است كه ايدئولوژى‌ها به طور مطلق به پايان رسيده‌اند، بلكه مقصودش اين است كه با پايان گرفتن ايدئولوژى‌هاى قديمى، ايدئولوژى‌هاى تازه سر بر مى‌آورند. آنچه وى آنها را ايدئولوژى‌هاى كهنه مى‌نامد، همان انديشه‌هايى است كه عصر مدرن و ماقبل مدرن را شكل داده‌اند. وى عصر مدرن را تقريبا با جامعه صنعتى يكى مى‌داند و آنچه از جوامع غيرصنعتى مى‌گويد، تا حدود زياد با جوامع ماقبل مدرن يا غيرمدرن شبهات دارد.
براى اطلاع بيشتر، ر. ك: دانيل بل، «جامعه فراصنعتى در عصر پست مدرن‌» ، ترجمه فرزين دانش، روزنامه جام جم، ١٥/٩/١٣٨٠، ص ٨.
٥٢. THE END HISTORY AND THE LASTMAN
٥٣) فرانسيس فوكوياما، «فرجام تاريخ و آخرين‌» ، ترجمه على‌رضا طيب، سياست‌خارجى، ش ٢ و ٣ (١٣٧٢).
٥٤) مجيد يونسيان، تئورى هانتينگتون; تلفيق يوتوپيا و واقعيت، اسلام و غرب، سال دوم، شماره ١٠ و ١١ (خرداد و تير ١٣٧٧)، ص ١٣.
٥٥) تئورى هانتينگتون; تلفيق يوتوپيا و واقعيت، ص ١٥.
٥٦) على بيگدلى، «جهانى شدن; فرصت‌ها و تهديدها» ، روزنامه كيهان، ٢٠/١٠/١٣٧٩، ص ٦.
٥٧) تئورى هانتينگتون; تلفيق يوتوپيا و واقعيت، ص ٦.
٥٨) ايران‌زاده، جهانى شدن، ص ٢٨.
٥٩) بيوك محمدى، مقاله توسعه و مسائل اجتماعى، ماهنامه جامعه سالم، سال سوم، ش ١٥، ص ٢٦، به نقل از: مريم صانع‌پور، توسعه اجتماعى، (تهران: سازمان مديريت صنعتى، چ ١، ١٣٧٧)، صص ١١٢- ١١٣.